

طبق روال هر سال ۲۸ صفر در منزل ما مراسم عزاداری برقرار است و بر همین اساس بنده برای سفارش غذا جهت پذیرایی از عزادارن به یکی از مراکز طبخ غذا مراجعه کردم.
از آنجایی که معمولا برای سفارش غذا به تعداد بالا همیشه تخفیفی در نظر گرفته می شود بنده درخواست تخفیف کردم ولی آن آقایی که غذا می پخت گفت که :"اصن راه نداره جون شما"
وقتی قضیه را پیگیری کردم و گفتم که "چرا راه نداره جون ما!!!!ا"ایشون در جواب از من پرسید مگه در جریان قیمت دلار نیستی و مگه نمی دونی دلار چند شده....
من دیگه چیزی نگفتم
نمی دونم این برو بچه های دولت مهرورز کی می خوان از این خفه خون گرفتن در بیان و بگن که داستان قیمت دلار و سکه چیه هر چند که تقریبا همه می دونن ....
بنده سر رشته زیادی از اقتصاد ندارم ولی جالبه برام که دلار و سکه در این مدت کم چه جوری اینجوری افزایش قیمت پیدا می کنه

هو القادر
با تمام خستگی که در تن دارم نتوانستم ننویسم از این اتفاق بزرگی که امروز جوانان انقلابی کشور در تقویم تاریخ جهان به ثبت رساندند.
تسخیر سفارت و یا بهتر بگویم لانه استعمار پیر
کاری که باید 33 سال پیش انجام می شد امروز جوانان انقلابی کشور انجام دادند و این همان آرزوی شیخ فضل الله بود که توسط جمعی از نسل انقلاب به ثمر نشست.
آری امروز هیمنه پوشالی و توو خالیه روباه پیر فرو ریخت قسمتی از خاک انگلیس که در خیابان جمهوری تهران، مرکز ام القرای جهان اسلام بود فتح شد و همزمان قسمتی دیگر از خاک کشورمان که در سیطره این روباه قرار داشت به تصرف در آمد.
زبان از وصف بزرگی این حادثه قاصر است و من هم بیش از این توان برای نوشتن ندارم.
و نکته پایانی؛
هر چند که حرکت امروز دانشجویان و سایر اقشار ملت در تسخیر لانه روباه پیر بیشتر حرکتی نمادین بود اما ثابت کرد که ما هنوز همان ملت اول انقلابیم و هر جا که لازم باشد از کیان کشور دفاع می کنیم؛ حتی به قیمت باتوم خوردن از نیرو های انتظامی و حتی تا پای جان نیز بر سر آرمان خود ایستاده ایم.
و من هم افتخار می کنم به حضور در جمع تسخیر کنندگان لانه روباه پیر ....

در پی جنجال آفرینی اخیر حامیان جریان انحرافی در روزنامه ایران، شاهد بودیم که حامیان این طیف که قطعا تعداد آن ها خیلی هم زیاد نیست با استفاده از ظرفیت رسانه ای خود که البته خیلی بالا است دست به سیاه نمایی علیه دستگاه های امنیتی کشور زده اند.
وبلاگ ها و سایت های زنجیره ای منتسب به جریان انحرافی این روز ها تمام هم و غم خود را صرف دفاع از جوانفکر می کنند و با مظلوم نمایی قصد دارند وی را مظلوم ترین فرد در کشور معرفی کنند و البته شاید برخی این سخن را مزاح بپندارند ولی قطعا نگارنده قصد مزاح ندارد و با نگاهی گذرا به وبلاگ های برخی افراد معلوم الحال می توان این مسئله را درک کرد.
وبلاگ نویسان حامی جریان انحرافی با اقداماتی همچون متهم کردن بی اساس نیروهای امنیتی، دامن زدن به شایعاتی مبنی برعدم رضایت رهبری از حوادث روزنامه ایران، نداشتن حکم برای بازداشت جوانفکر از سوی نیروهای امنیتی، انتشار تصاویری که نشان از آتش سوزی در موسسه ایران دارد که البته این آتش سوزی به اذعان کارکنان این موسسه و اظهارات شاهدان عینی کارخود کارکنان این موسسه بود، و اقداماتی از این دست قصد تشویش اذهان عمومی و البته مظلوم نمایی دارند.
فارغ از تمام قضایای حاشیه ای مربوط به این مسئله باید به این نکته توجه کرد که جوانفکر و حامیانش مقابل قانون ایستادند واجازه اجرای قانون را نداند و این همان کاری بود که فتنه گران در سال 88 انجام دادند.
جوانفکر یا احمدی نژاد یا کروبی یا موسوی فرقی نمی کند؛ همه در برابر قانون مساوی اند و وقتی حکمی چه غلط و چه درست صادر شده باید اجرا شود.
البته ممکن است عده ای بگویند که حکم جوانفکر قانونی نبوده که در پاسخ به این عده باید گفت که مگر شما مرجع تفسیر قانون هستید؟ و البته اگر هم مرجع قضایی حکمی را به اشتباه صادر کرد باید این مسئله از مجاری قانونی پیگیری شود نه با جنجال آفرینی و سیاه نمایی و این همان نکته ای است که رهبری گرانقدر در مورد فتنه گران بیان کردند.
در هر صورت باید گفت که اقدام اخیر جوانفکر و حامیان افراطی وی چیزی شبیه به همان کاری بود که فتنه گران انجام دادند که البته این قبیل اقدامات از سوی این جریان غیر قابل پیش بینی هم نبود.
پ.ن:
در مشهد الرضا(ع) دعا گوی دوستانیم

فقط اینو می دونم که باید بنویسم، ولی نمی دونم از کی و از کجا و برای چی ولی از این که باید بنویسم مطمئنم و برای اینکه به این حس قشنگ پشت پا نزنم می نویسم.
اصلا مهم ننیست که چی قرار بنویسم، دستم خود به خود می ره سمت حروف کیبورد و نا خود آگاه اونا را فشار می دم.می دونم که در پایان همونی می شه که می خوام و شاید هم نشه.
مثل این که بعضی از دکمه ها کشش خاصی دارن ولی بعد از این که یه بار روی اونا را فشار می دم به شدت انگشت دستم را پس می زنن و یکی دیگه از دکمه ها انگشتم را می کشه سمت خودش و این روند فکر کنم تا پایان نگارش این متن ادامه داشته باشه.
دکمه های کیبرد می دونن که ذهنم به چی مشغوله و انگشتم را یکی یکی به سمت خودشون می کشونن تا بتونن حرفم را روو صفحه مانیتور نمایان کنن.
محرم ، حسین، کربلا ، نه نه من کربلا نمی خوام
یک نگاه
همین
محرم نزدیک است و من محتاج یک نگاهم و چشمانی که دوست دارم از اولین روز محرم از شدت اشک حتی ثانیه ای سفید و عادی نماند، چشمانی اشک بار و اندوهی مقدس که می ارزد به تمام شادی های دنیا و البته نمی گویم شادی های دو دنیا چرا که شادی های آن جهان دیگر را نه دیده ام و نه می دانم که چگونه است.
و می دانم که حسین نمی گذارد در آتش دوزخ بمانم و اگر این اتفاق افتد آن روز همه چیز به چشمانم تیره و تار خواهد شد مثل کسی که تمام امیدش نا امید باشد و و حسین می داند که امید کسی نا امید شدن یعنی چه و یاد آن لحظه ای که کودکان در خیمه به انتظار عمو مانده اند تا آب بیاورد ولی تیر و نیزه دشمن همه امید آن ها را نا امید کرد خواهد افتاد و به این شک ندارم و مطمئنم که رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران خواهند ماند و اعتقاد دارم که مرام حسین نمی گذارد اعتقادم به او خدشه دار شود ....
پ.ن:
من روز ازل دل به تو دلبر دادم
حق خواست که در دام غمت افتادم
شادی من از غم توست حسین
چون سوخته ی غم تو هستم شادم
چند وقتی است که برخی افراد معلوم الحال که قصد و نیت پلیدشان صد البته واضح و مبرهن است و ملت بر مکر و کید آن ها اشراف کامل دارند سعی دارند با استفاده از اطلاعات و یا به قول خودشان آماری که از این حقیر دارند بنده را سر کار بگذارند.
بنده این عده کوته فکر را قبل از هر چیزی ارجاع می دهم به نهم دی و آن حضور حماسی؛ بهتر است این عده کاری نکنند که بار دیگر خشم مقدس ملت انقلابی به سرآید و...
بنده به سبب مسئولیتی که بر دوش احساس می کنم یک بار دیگر این جماعت منحرف و فتنه گر را نصیحت می کنم تا شاید باعث هدایت آن ها شوم و بتوانم خیرات و برکاتی برای خود و آن ها بر جای بگذارم.
این جماعت باید بداند که سوابق بنده حقیر مشخص است و نکته مبهم و پنهانی در زندگی کاری و شخصی اینجانب وجود ندارد.
بنده برای صحت این سخنم مخاطبان عزیز را ارجاع می دهم به پروفایل هایم در سایت ها و شبکه های اجتماعی مختلف که در تمام آن ها اطلاعات دقیق ذکر شده و مثل بعضی ها نیستم که همش را خالی ببندم.
به همین دلیل ممکن است خیلی از افراد بنده را به خوبی بشناسند و حتی ریزترین آمار و اطلاعات را هم داشته باشند اما بنده آن ها را نشناسم و با توجه به مطالب ذکر شده این یک مسئله عادی است و افرادی که آمار اینجانب را دارند نباید فکر کنند که شق القمر کرده اند ....
البته به جز آن ها که زرنگ 24 منطقه تهرانند و ظرف سه سوت آمار هر کی را می خواهند در می یارند ..
در ضمن به هر حال آدمای معروف را همه می شناسند ولی دلیلی نداره که آدمای معروف هم همه را بشناسند؛ مثلا کل ایران رئیس جمهور را به خوبی می شناسند و هر جا که او را ببینند شروع می کنند به فحش دادن!!!!! ولی رئیس جمهور که همه را نمی شناسه ؟؟؟؟
به دلایل ذکر شده بنده روزانه با افراد مختلفی روبه رو هستم که به طرق مختلف سعی دارند یه جورایی این مسئله را که چون از من آمار دارن و من از اونا آمار ندارم به رخم بکشن
به قول یکی از دوستان خاااااااااااااک توووو سرت با این طرز تفکرت ...
همین دیگه...
راستی ببخشید که تا آخرش نتونستم لفظ قلم حرف بزنم.
پ.ن:
عکسم را هم گذاشتم تا این عده معلوم الحال اطلاعاتشون بیشتر شه
چون کاراهای بزرگ از اراده های بزرگ به وجود می آیند
پ.ن:
امشب که از سر کار بر می گشتم پشت فرمون موتور خیلی فکر کردم و وقتی سر کوچه مون رسیدم نتیجه فوق الذکر از افکارم حاصل شد.
همین دیگه ...

قصد کردم در مورد رفتن آقای مقدم فر مدیر عامل سابق خبرگزاری فارس چند خطی بنویسم و البته اومدن سید نظام موسوی ....
ولی بعد از اینکه متن را آماده کردم تا روو وبلاگم قرار بدم با خودم فکر کردم دیدم که بهتره بی خیال شم و ترجیح دادم چنین پستی روو خروجی وبلاگم قرار نگیره ...
پ.ن بی ربط یه پست:
چمدونمو دارم می بندم ، با یه طرح کهنه از دل خوشیام
باورم نمیشه باید برمو ، دیگه هیچوقت به دیدنت نیام
تو که میشناسی منو بهم بگو ، مگه میشه این همه ساده برم؟
با تمومه جاده ها عطر تو از ، بگو باید از کدوم جاده برم؟
شایدم دوباره باید از همون ، جاده ای که تک و تنها اومدم
تک و تنها برمو یادم بره ، واسه ی چی دل به این جاده زدم
خونه خیلی وقته که بهم میگه ، با خودت مرور کن گذشته رو
کسی اینجا به تو وابسته نبود ، خودتو خسته نکن دیگه برو
من با چمدونم آخره این جاده ، منتظرت میشم ..
تو هم اگه دیدی ، تنهایی سخته برات ، بیا بمون پیشم... !!
خودمو بو میکنم...نه خوشبختانه هنوز بوی لجن نمیدم!
آشغالا رو هم که ساعت نه گذاشتم دمه در چاه دستشویی هم که نگرفته پس این بو از کجا میاد؟
زنگ میزنم به شهرداری
ـ الو شهرداری؟آقا اینجارو بوی لجن برداشته زنگ زدم به صد و ده گفتن مربوط میشه به شما.
احتمالا چاه منزلتون پر شده.
ـ نه آقا خونه نوسازه چاهش پر نیست.
ـ خب کمکی از دست ما برنمیاد.
پس این بوی لجن از کجا میاد؟
در و پنجره هارو باز میکنم و هواکش و هود و هر دردی که داریم رو روشن میکنم.
بوی کثافت و لجن بیشتر میشه...انگار این بو داره از بیرون میاد.
ااااااه این بو چرا بند نمیاد؟
اسپری و عطر و ادوکلن و به به و هرچی که دمه دستمه رو خالی میکنم تو اتاقا ولی بوی لجن اینقدر شدیده که پایداری بوی عطر و ادوکلن به دقیقه هم نمیرسه.انگار این دو تا یه جور واکنش هم با هم نشون دادن که بوی گند دو برابر شد.
میرم توی دستشویی....هوا اینجا خیلی سبک تر و خوش بو تره.هرچی به کاسه ی توالت نزدیکتر میشم بوی کثافت کمتر میشه.سرمو میبرم نزدیکش...تازه میفهمم که بوی کثافت اونقدرا هم بد نیست.....

بالاخره امتحانات تموم شد و باز هم باید تاکید کنم که مهم نیست امتحانات را چطور دادم مهم اینه که تموم شد ....
البته امیدوارم به لطف خدا و همکاری صمیمانه اساتید واحدهای این ترم را بگذرونم ...
و در پایان باید بگم که پایان شب سیه سپید است
پ.ن:
فقط سوپ كلم است كه حال آدم را بيشتر از امتحان بهم ميزند --- آلبرت انيشتين
امتحان مسخره ترين كار دنياست ---- جرج برنارد شاو
امتحان بدون تقلب مثل كريسمس بدون درخت است ---- كي اس اليت